راز گل سرخ

يه روزي با غم و اندوه سفر مي كردم از باغي

براي لحظه اي آنجا تنم چسبيد به يك خاري

به زير پا نگاه كردم، نگاهم را به روي سبزه ها كردم

گلي ديدم، گل سرخي كه زيبا بود و او يك شاخه آنجا بود

دو پايم را تكان دادم كه شايد او جدا گردد

چنان چسبيده بود آن گل؛ كه گويي من تمام هستي اش بودم

دو دستم را به آرامي جلو بردم كه او را من جدا سازم و پايم از دم تيغش رها سازم

چنان تيغي به دستم زد كه جان و هستيم شد درد

دوباره سعي خود كردم دو دستم با نمي تر شد

مثال شبنمي قرمز دو دستم رنگ اخگر شد

نگاهم را دوباره سوي او كردم

خدايا اشك خون مي كرد

خدايا اشك او گويي زمين و آسمان را زير و رو ميكرد

صداي تازه اي آمد تمام سعي خود كردم به دنبال صدا گردم

همان گل بود، به آرامي چنين مي گفت: گل تنهاي اين باغم

و چندين ساله بي يارم

كسي اما نمي گيرد نشاني از غم و حالم

نه يار و ياوري دارم نه شيرين دلبري دارم

چنان خاموش و دلسردم كه گويي خواب غم كردم

و چندين ساله اينجايم اسير درد و غمهايم

نمي گيرد كسي اينجا سراغي از دل زارم

دلم خون شد، دلم داغون داغون شد

براي لحظه اي آنجا چشام پر خون پرخون شد

سرم را رو به بالاها شكايت از خدا كردم

براي حل اين مشكل به سوي او دعا كردم

كه اي يارب مگر اين گل گناهي كرده بود آيا؟

چرا پس اين چنين او را به تنهايي بيازاري؟

چرا پس اين همه گل هست ميان باغ و سنبل هست

چرا قرعه به نام اين گل سرخ هست؟

تو با اين گل چه ها كردي؟

چرا او را دراين گوشه تك و تنها رها كردي؟

نمي دانم چه مي گفتم!!!

براي لحظه اي كوچك صدايم در گلو خشكيد!

دو پايم سست شد تنم لرزيد

و گويي آسمان دور سرم چرخيد و افتادم

پس از چندي خودم را درميان جنگلي ديدم

و شايد خواب مي ديدم

صداي نرم و آرامي چنين در گوش من ميخواند

من اين گل را رها كردم و بوي مصطفي(ص) دادم و در اين حكمتي باشد

و آن اين است و اين گل را كه مي بيني چنين تنها و غمگين است

و او از لحظه ي اول ز بوي عطر پيغمبر چنين خوشبو و رنگين است

و او نزد من از گلها همه نزديك و نزديك است

                                                                              (شعر از سعيد غم خوار)